Latest topics
Top posters
| farzad | ||||
| شهاب | ||||
| hosein | ||||
| black night | ||||
| sara | ||||
| DjHB | ||||
| Aliakbar | ||||
| Soheil | ||||
| Joker_HL | ||||
| stylish353 |
جستجو
به سراغ من اگر مي ايي مهربان چراغ بياور
Iranian Forums :: فرهنگ و ادبيات :: شعر
صفحه 1 از 3 • Share •
صفحه 1 از 3 • 1, 2, 3 
به سراغ من اگر مي ايي مهربان چراغ بياور
در اینجامیخوام گزیده ای از اشعار زیبای فروغ فرخزاد، فریدون مشیری ، مهدی اخوان ثالث و سهراب سپهری را برایتان بگذارم یه یاداوری هر چند کوچک از شاعران دیارمان
لطفا نظر یادتون نره
لطفا نظر یادتون نره
اين مطلب آخرين بار توسط sara در Sat Jul 12, 2008 12:55 pm ، و در مجموع 2 بار ويرايش شده است.
_________________
اگر تو بخواهي
با ان كه پرگارم
براي تو مستطيل خواهم كشيد.

sara- مدیر ارشد بخش فرهنگ و ادبيات

- تعداد پستها: 916
Registration date: 2008-07-11
Re: به سراغ من اگر مي ايي مهربان چراغ بياور
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلهء رخوتناک دو
همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید " صبح بخیر "
فروغ
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلهء رخوتناک دو
همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید " صبح بخیر "
فروغ
_________________
اگر تو بخواهي
با ان كه پرگارم
براي تو مستطيل خواهم كشيد.

sara- مدیر ارشد بخش فرهنگ و ادبيات

- تعداد پستها: 916
Registration date: 2008-07-11
Re: به سراغ من اگر مي ايي مهربان چراغ بياور
دستهایم را در باغچه میکارم
سبز خواهم شد ، میدانم ، میدانم ، میدانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم میآویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب میچسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند ، هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم های معصوم دخترکی میاندیشند که یک شب او را
باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آن را
از محل کودکیم دزدیده ست
فروغ
سبز خواهم شد ، میدانم ، میدانم ، میدانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم میآویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب میچسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند ، هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم های معصوم دخترکی میاندیشند که یک شب او را
باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آن را
از محل کودکیم دزدیده ست
فروغ
_________________
اگر تو بخواهي
با ان كه پرگارم
براي تو مستطيل خواهم كشيد.

sara- مدیر ارشد بخش فرهنگ و ادبيات

- تعداد پستها: 916
Registration date: 2008-07-11
Re: به سراغ من اگر مي ايي مهربان چراغ بياور
من
پری کوچک غمگینی را
میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
مینوازد آرام ، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
فروغ
پری کوچک غمگینی را
میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
مینوازد آرام ، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
فروغ
_________________
اگر تو بخواهي
با ان كه پرگارم
براي تو مستطيل خواهم كشيد.

sara- مدیر ارشد بخش فرهنگ و ادبيات

- تعداد پستها: 916
Registration date: 2008-07-11
Re: به سراغ من اگر مي ايي مهربان چراغ بياور
مرا عمری به دنبالت کشاندی
سرانجامم به خکستر نشاندی
ربودی دفتر دل را و افسوس
که سطری هم از این دفتر نخواندی
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سرکشی هم فشاندی
گذشت از من ولی آخر نگفتی
که بعد از من به امید که ماندی
فریدون
سرانجامم به خکستر نشاندی
ربودی دفتر دل را و افسوس
که سطری هم از این دفتر نخواندی
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سرکشی هم فشاندی
گذشت از من ولی آخر نگفتی
که بعد از من به امید که ماندی
فریدون
_________________
اگر تو بخواهي
با ان كه پرگارم
براي تو مستطيل خواهم كشيد.

sara- مدیر ارشد بخش فرهنگ و ادبيات

- تعداد پستها: 916
Registration date: 2008-07-11
Re: به سراغ من اگر مي ايي مهربان چراغ بياور
رقص
شکفتی همچو گل در بازوانم
درخشیدی چو می در جام جانم
به بال نغمه آن چشم وحشی
کشاندی تا بهشت جاودانم
فریدون
شکفتی همچو گل در بازوانم
درخشیدی چو می در جام جانم
به بال نغمه آن چشم وحشی
کشاندی تا بهشت جاودانم
فریدون
_________________
اگر تو بخواهي
با ان كه پرگارم
براي تو مستطيل خواهم كشيد.

sara- مدیر ارشد بخش فرهنگ و ادبيات

- تعداد پستها: 916
Registration date: 2008-07-11
Re: به سراغ من اگر مي ايي مهربان چراغ بياور
غمی غمنک
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمنک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمنک است
سهراب
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمنک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمنک است
سهراب
_________________
اگر تو بخواهي
با ان كه پرگارم
براي تو مستطيل خواهم كشيد.

sara- مدیر ارشد بخش فرهنگ و ادبيات

- تعداد پستها: 916
Registration date: 2008-07-11
Re: به سراغ من اگر مي ايي مهربان چراغ بياور
در آن لحظه
در آن لحظه که من از پنجره بیرون نگا کردم
کلاغی روی بام خانه ی همسایه ی ما بود
و بر چیزی ، نمیدانم چه ، شاید تکه استخوانی
دمادم تق و تق منقار می زد باز
و نزدیکش کلاغی روی آنتن قار می زد باز
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بخیل است
و تنها می خورد هر کس که دارد
در آن لحظه از آن آنتن چه امواجی گذر می کرد
که در آن موجها شاید یکی نطقی در این معنی که شیریرن است غم
شیرین تر از شهد و شکر می کرد
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا عجیب است
شلوغ است
دروغ است و غریب است
و در آن موجها شاید در آن لحظه جوانی هم
برای دوستداران صدای پیر مردی تار می زد باز
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا پر است از ساز و از آواز
و بسیاری صداهایی که دارد تار وپودی گرم
و نرم
و بسیاری که بی شرم
در آن لحظه گمان کردم یکی هم داشت خود را دار می زد باز
نمی دانم چرا شاید برای آنکه این دنیا کشنده ست
دد است
درنده است
بد است
زننده ست
و بیش از این همه اسباب خنده ست
در آن لحظه یکی میوه فروش دوره گرد بد صدا هم
دمادم میوه ی پوسیده اش را جار می زد باز
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بزرگ است
و دور است
و کور است
در آن لحظه که می پژمرد و می رفت
و لختی عمر جاویدان هستی را
بغارت با شنتابی اشنا می برد و می رفت
در آن پرشور لحظه
دل من با چه اصراری تو را خواست
و می دانم چرا خواست
و می دانم که پوچ هستی و این لحظه های پژمرنده
که نامش عمر و دنیاست
اگر باشی تو با من ، خوب و جاویدان و زیباست
مهدی
در آن لحظه که من از پنجره بیرون نگا کردم
کلاغی روی بام خانه ی همسایه ی ما بود
و بر چیزی ، نمیدانم چه ، شاید تکه استخوانی
دمادم تق و تق منقار می زد باز
و نزدیکش کلاغی روی آنتن قار می زد باز
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بخیل است
و تنها می خورد هر کس که دارد
در آن لحظه از آن آنتن چه امواجی گذر می کرد
که در آن موجها شاید یکی نطقی در این معنی که شیریرن است غم
شیرین تر از شهد و شکر می کرد
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا عجیب است
شلوغ است
دروغ است و غریب است
و در آن موجها شاید در آن لحظه جوانی هم
برای دوستداران صدای پیر مردی تار می زد باز
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا پر است از ساز و از آواز
و بسیاری صداهایی که دارد تار وپودی گرم
و نرم
و بسیاری که بی شرم
در آن لحظه گمان کردم یکی هم داشت خود را دار می زد باز
نمی دانم چرا شاید برای آنکه این دنیا کشنده ست
دد است
درنده است
بد است
زننده ست
و بیش از این همه اسباب خنده ست
در آن لحظه یکی میوه فروش دوره گرد بد صدا هم
دمادم میوه ی پوسیده اش را جار می زد باز
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بزرگ است
و دور است
و کور است
در آن لحظه که می پژمرد و می رفت
و لختی عمر جاویدان هستی را
بغارت با شنتابی اشنا می برد و می رفت
در آن پرشور لحظه
دل من با چه اصراری تو را خواست
و می دانم چرا خواست
و می دانم که پوچ هستی و این لحظه های پژمرنده
که نامش عمر و دنیاست
اگر باشی تو با من ، خوب و جاویدان و زیباست
مهدی
_________________
اگر تو بخواهي
با ان كه پرگارم
براي تو مستطيل خواهم كشيد.

sara- مدیر ارشد بخش فرهنگ و ادبيات

- تعداد پستها: 916
Registration date: 2008-07-11
Re: به سراغ من اگر مي ايي مهربان چراغ بياور
عروسک کوکی
(فروغ فرحزاد )
بیش از اینها آه آری
بیش از اینها می توان خامش ماند
می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ بر قالی
در خطی موهوم بر دیوار
می توان با پنجه های خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند می بارد
کودکی با بادبادکهای رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پر هیاهو ترک میگوید
می توان بر جای باقی ماند
در کنار پرده ‚ اما کور ‚ اما کر
می توان فریاد زد
با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه
دوست می دارم
می توان در بازوان چیره ی یک مرد
ماده ای زیبا و سالم بود
با تنی چون سفره ی چرمین
با دو پستان درشت سخت
می توان دربستر یک مست ‚ یک دیوانه ‚ یک ولگرد
عصمت یک عشق را آلود
می توان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
می توان به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف
می توان یک عمر زانو زد
با سری افکنده در پای ضریحی سرد
می توان در گور مجهولی خدا را دید
می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت
می توان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
می توان چون صفر در تفریق و در جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
می توان چشم ترا در پیله قهرش
دکمه بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
می توان چون آب در گودال خود خشکید
می توان زیبایی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
می توان در قاب خالی مانده یک روز
نقش یک محکوم یا مغلوب یا مصلوب را آویخت
می توان با صورتک ها رخنه دیوار را پوشاند
می توان با نقشهایی پوچ تر آمیخت
می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار ه-ر-ز-ه ی دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
آه من بسیار خوشبختم
(فروغ فرحزاد )
بیش از اینها آه آری
بیش از اینها می توان خامش ماند
می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ بر قالی
در خطی موهوم بر دیوار
می توان با پنجه های خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند می بارد
کودکی با بادبادکهای رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پر هیاهو ترک میگوید
می توان بر جای باقی ماند
در کنار پرده ‚ اما کور ‚ اما کر
می توان فریاد زد
با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه
دوست می دارم
می توان در بازوان چیره ی یک مرد
ماده ای زیبا و سالم بود
با تنی چون سفره ی چرمین
با دو پستان درشت سخت
می توان دربستر یک مست ‚ یک دیوانه ‚ یک ولگرد
عصمت یک عشق را آلود
می توان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
می توان به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف
می توان یک عمر زانو زد
با سری افکنده در پای ضریحی سرد
می توان در گور مجهولی خدا را دید
می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت
می توان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
می توان چون صفر در تفریق و در جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
می توان چشم ترا در پیله قهرش
دکمه بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
می توان چون آب در گودال خود خشکید
می توان زیبایی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
می توان در قاب خالی مانده یک روز
نقش یک محکوم یا مغلوب یا مصلوب را آویخت
می توان با صورتک ها رخنه دیوار را پوشاند
می توان با نقشهایی پوچ تر آمیخت
می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار ه-ر-ز-ه ی دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
آه من بسیار خوشبختم
_________________
خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم .....


Soheil- مدیریت فنی سایت

- تعداد پستها: 453
Age: 24
آدرس پستي: hapuooo@gmail.com
Registration date: 2008-07-08
Re: به سراغ من اگر مي ايي مهربان چراغ بياور
واقعا" من خودم شيفته اين بزرگ زن ايران هستم
_________________
خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم .....


Soheil- مدیریت فنی سایت

- تعداد پستها: 453
Age: 24
آدرس پستي: hapuooo@gmail.com
Registration date: 2008-07-08
Re: به سراغ من اگر مي ايي مهربان چراغ بياور
دعوت
(فروغ فرحزاد )
ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و می دانم
چرا بيهوده می گوئی، دل چون آهنی دارم
نمی دانی، نمی دانی، كه من جز چشم افسونگر
در اين جام لبانم، باده مرد افكنی دارم
چرا بيهوده می كوشی كه بگريزی ز آغوشم
از اين سوزنده تر هرگز نخواهی يافت آغوشی
نمی ترسی، نمی ترسی، كه بنويسند نامت را
به سنگ تيره گوری، شب غمناك خاموشی
بيا دنيا نمی ارزد باين پرهيز و اين دوری
فدای لحظه ای شادی كن اين رؤيای هستی را
لبت را بر لبم بگذار كز اين ساغر پر می
چنان مستت كنم تا خود بدانی قدر مستی را
ترا افسون چشمانم ز ره برده است و می دانم
كه سرتاپا بسوز خواهشی بيمار می سوزی
دروغ است اين اگر، پس آن دو چشم رازگويت را
چرا هر لحظه بر چشم من ديوانه می دوزی
(فروغ فرحزاد )
ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و می دانم
چرا بيهوده می گوئی، دل چون آهنی دارم
نمی دانی، نمی دانی، كه من جز چشم افسونگر
در اين جام لبانم، باده مرد افكنی دارم
چرا بيهوده می كوشی كه بگريزی ز آغوشم
از اين سوزنده تر هرگز نخواهی يافت آغوشی
نمی ترسی، نمی ترسی، كه بنويسند نامت را
به سنگ تيره گوری، شب غمناك خاموشی
بيا دنيا نمی ارزد باين پرهيز و اين دوری
فدای لحظه ای شادی كن اين رؤيای هستی را
لبت را بر لبم بگذار كز اين ساغر پر می
چنان مستت كنم تا خود بدانی قدر مستی را
ترا افسون چشمانم ز ره برده است و می دانم
كه سرتاپا بسوز خواهشی بيمار می سوزی
دروغ است اين اگر، پس آن دو چشم رازگويت را
چرا هر لحظه بر چشم من ديوانه می دوزی
_________________
خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم .....


Soheil- مدیریت فنی سایت

- تعداد پستها: 453
Age: 24
آدرس پستي: hapuooo@gmail.com
Registration date: 2008-07-08
Re: به سراغ من اگر مي ايي مهربان چراغ بياور
فروغ فرحزاد
در شب كوچك من افسوس
باد با برگ درختان ميعادي دارد
در شب كوچك من دلهره ويرانيست
گوش كن
وزش ظلمت را ميشنوي؟
من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم
من به نوميدي خود معتادم
گوش كن
وزش ظلمت را ميشنوي ؟
در شب اكنون چيزي مي گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر اين بام كه هر لحظه در او بيم فرو ريختن است
ابرها همچون انبوه عزاداران
لحظه باريدن را گويي منتظرند
لحظه اي
و پس از آن هيچ .
پشت اين پنجره شب دارد مي لرزد
و زمين دارد
باز ميماند از چرخش
پشت اين پنجره يك نا معلوم
نگران من و توست
اي سراپايت سبز
دستهايت را چون خاطره اي سوزان در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسي گرم از هستي
به نوازش هاي لبهاي عاشق من بسپار
باد ما را خواهد برد
باد ما را خواهد برد
در شب كوچك من افسوس
باد با برگ درختان ميعادي دارد
در شب كوچك من دلهره ويرانيست
گوش كن
وزش ظلمت را ميشنوي؟
من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم
من به نوميدي خود معتادم
گوش كن
وزش ظلمت را ميشنوي ؟
در شب اكنون چيزي مي گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر اين بام كه هر لحظه در او بيم فرو ريختن است
ابرها همچون انبوه عزاداران
لحظه باريدن را گويي منتظرند
لحظه اي
و پس از آن هيچ .
پشت اين پنجره شب دارد مي لرزد
و زمين دارد
باز ميماند از چرخش
پشت اين پنجره يك نا معلوم
نگران من و توست
اي سراپايت سبز
دستهايت را چون خاطره اي سوزان در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسي گرم از هستي
به نوازش هاي لبهاي عاشق من بسپار
باد ما را خواهد برد
باد ما را خواهد برد
_________________
خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم .....


Soheil- مدیریت فنی سایت

- تعداد پستها: 453
Age: 24
آدرس پستي: hapuooo@gmail.com
Registration date: 2008-07-08
Re: به سراغ من اگر مي ايي مهربان چراغ بياور
فروغ فرحزاد
شب و هوس
در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نمیاید
اندوهگین و غمزده می گویم
شاید ز روی ناز نمی اید
چون سایه گشته خواب و نمی افتد
در دامهای روشن چشمانم
می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه های نبض پریشانم
مغروق این جوانی معصوم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق این سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشی
می خواهمش در این شب تنهایی
با دیدگان گمشده در دیدار
با درد ‚ درد سکت زیبایی
سرشار ‚ از تمامی خود سرشار
می خواهمش که بفشردم بر خویش
بر خویش بفشرد من شیدا را
بر هستیم به پیچد ‚ پیچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
در لا بلای گردن و موهایم
گردش کند نسیم نفسهایش
نوشد بنوشد که بپیوندم
با رود تلخ خویش به دریایش
وحشی و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله های سرکش بازیگر
در گیردم ‚ به همهمه ی در گیرد
خکسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بینم ستاره های تمنا را
در بوسه های پر شررش جویم
لذات آتشین هوسها را
می خواهمش دریغا ‚ می خواهم
می خواهمش به تیره به تنهایی
می خوانمش به گریه به بی تابی
می خوانمش به صبر ‚ شکیبایی
لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب ‚ شب بی پایان
او آن پرنده شاید می گرید
بر بام یک ستاره سرگردان
شب و هوس
در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نمیاید
اندوهگین و غمزده می گویم
شاید ز روی ناز نمی اید
چون سایه گشته خواب و نمی افتد
در دامهای روشن چشمانم
می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه های نبض پریشانم
مغروق این جوانی معصوم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق این سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشی
می خواهمش در این شب تنهایی
با دیدگان گمشده در دیدار
با درد ‚ درد سکت زیبایی
سرشار ‚ از تمامی خود سرشار
می خواهمش که بفشردم بر خویش
بر خویش بفشرد من شیدا را
بر هستیم به پیچد ‚ پیچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
در لا بلای گردن و موهایم
گردش کند نسیم نفسهایش
نوشد بنوشد که بپیوندم
با رود تلخ خویش به دریایش
وحشی و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله های سرکش بازیگر
در گیردم ‚ به همهمه ی در گیرد
خکسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بینم ستاره های تمنا را
در بوسه های پر شررش جویم
لذات آتشین هوسها را
می خواهمش دریغا ‚ می خواهم
می خواهمش به تیره به تنهایی
می خوانمش به گریه به بی تابی
می خوانمش به صبر ‚ شکیبایی
لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب ‚ شب بی پایان
او آن پرنده شاید می گرید
بر بام یک ستاره سرگردان
_________________
خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم .....


Soheil- مدیریت فنی سایت

- تعداد پستها: 453
Age: 24
آدرس پستي: hapuooo@gmail.com
Registration date: 2008-07-08
Re: به سراغ من اگر مي ايي مهربان چراغ بياور
فروغ
عصیان خدایی
نيمه شب گهواره ها آرام می جنبند
بی خبر از کوچ درد آلود انسان ها
باز هم دستی مرا چون زورقی لرزان
می کشد پاروزنان در کام توفان ها
چهره هائی در نگاهم سخت بيگانه
خانه هائی بر فرازش اشک اخترها
وحشت زندان و برق حلقهءز نجير
داستان هائی ز لطف ايزد يکتا
سينهء سرد زمين لکه های گور
هر سلامی سايهء تاريک بدرودd
دست هائی خالی و در آسمانی دور
زردی خورشيد بيمار تب آلودی
جستجوی بی سرانجام و تلاشی گنگ
جاده ای ظلمانی و پائی به ره خسته
نه نشان آتشی بر قله های طور
نه جوابی از ورای اين در بسته
می نشينم خيره در چشمان تاريکی
می شود يک دم از اين قالب جدا باشم؟
همچو فريادی بپيچم در دل دنيا
چند روزی هم من عاصی خدا باشم
گر خدا بودم ، خدايا ، زين خداوندی
کی دگر تنها مرا نامی به دنيا بود
من به اين تخت مرصع شت می کردم
بارگاهم خلوت خاموش دل ها بود
گر خدا بودم ، خدايا ، لحظه ای از خويش
می گسستم ، می گسستم ، دور می رفتم
روی ويران جاده های اين جهان پير
بی ردا و بی عصای نور می رفتم
وحشت از من سايه در دل ها نمی افکند
عاصيان را وعدهء دوزخ نمی دادم
يا ره باغ ارم کوتاه می کردم
يا در اين دنيا بهشتی تازه می زادم
گر خدا بودم دگر اين شعلهء عصيان
کی مرا ، تنها سراپای مرا می سوخت
ناگه از زندان جسمم سر برون می کرد
پيشتر می رفت و دنيای مرا می سوخت
سينه ها را قدرت فرياد می دادم
خود درون سينه ها فرياد می کردم
هستی من گسترش می يافت در"هستی"
شرمگين هر گه "خدائی " ياد می کردم
مشت هايم ، این دو مشت سخت بی آرام
کی دگر بيهوده بر ديوارها می خورد
آنچنان می کوفتم بر فرق دنيا مشت
تا که "هستي" در تن ديوارها می مرد
خانه می کردم ميان مردم خاکی
خود به آنها راز خود را باز می خواندم
می نشستم با گروه باده پيمايان
شب ميان کوچه ها آواز می خواندم
شمع می در خلوتم تا صبحدم می سوخت
مست از او در کارها تدبير می کردم
می دريدم جامهء پرهيز را بر تن
خود درون جام می تطهير می کردم
من رها می کردم اين خلق پريشان را
تا دمی از وحشت دوزخ بياسايند
جرعه ای از بادهء هستی بياشامند
خويش را با زينت مستی بيارايند
من نوای چنگ بودم در شبستان ها
من شرار عشق بودم ، سينه ها جايم
مسجد و می خانهء اين دير ويرانه
پر خروش از ضربه های روشن پايم
من پيام وصل بودم در نگاهی شوخ
من سلام مهر بودم بر لبان جام
من شراب بوسه بودم در شب مستی
من سراپا عشق بودم ، کام بودم ، کام
می نهادم گاهگاهی در سرای خويش
گوش بر فرياد خلق بينوای خويش
تا ببينم دردهاشان را دوایی هست
يا چه می خواهند آن ها از خدای خويش؟
گر خدا بودم ، رسولم نام پاکم بود
اين جلال از جامه های چاک چاکم بود
عشق شمشير من و مستی کتاب من
باده خاکم بود ، آری ، باده خاکم بود
ای دريغا لحظه ای آمد که لب هايم
سخت خاموشند و بر آن هاکلامی نيست
خواهمت بدرود گويم تا زمانی دور
زانکه ديگر با توام شوق سلامی نيست
زانکه نازيبد زبون را اين خدائی ها
من کجا و زين تن خاکی جدائی ها
من کجا و از جهان ، اين قتل گاه شوم
ناگهان پرواز کردن ها ، رهائی ها
می نشينم خيره در چشمان تاريکي
شب فرو می ريزد از روزن به بالينم
آه ، حتی در پس ديوارهای عرش
هيج جز ظلمت نمی بينم ، نمی بينم
ای خدا ، ای خندهء مرموز مرگ آلود
با تو بيگانه ست ، دردا ، ناله های من
من ترا کافر ، ترا منکر، ترا عاصی
کوری چشم تو ، اين شيطان ، خدای من
عصیان خدایی
نيمه شب گهواره ها آرام می جنبند
بی خبر از کوچ درد آلود انسان ها
باز هم دستی مرا چون زورقی لرزان
می کشد پاروزنان در کام توفان ها
چهره هائی در نگاهم سخت بيگانه
خانه هائی بر فرازش اشک اخترها
وحشت زندان و برق حلقهءز نجير
داستان هائی ز لطف ايزد يکتا
سينهء سرد زمين لکه های گور
هر سلامی سايهء تاريک بدرودd
دست هائی خالی و در آسمانی دور
زردی خورشيد بيمار تب آلودی
جستجوی بی سرانجام و تلاشی گنگ
جاده ای ظلمانی و پائی به ره خسته
نه نشان آتشی بر قله های طور
نه جوابی از ورای اين در بسته
می نشينم خيره در چشمان تاريکی
می شود يک دم از اين قالب جدا باشم؟
همچو فريادی بپيچم در دل دنيا
چند روزی هم من عاصی خدا باشم
گر خدا بودم ، خدايا ، زين خداوندی
کی دگر تنها مرا نامی به دنيا بود
من به اين تخت مرصع شت می کردم
بارگاهم خلوت خاموش دل ها بود
گر خدا بودم ، خدايا ، لحظه ای از خويش
می گسستم ، می گسستم ، دور می رفتم
روی ويران جاده های اين جهان پير
بی ردا و بی عصای نور می رفتم
وحشت از من سايه در دل ها نمی افکند
عاصيان را وعدهء دوزخ نمی دادم
يا ره باغ ارم کوتاه می کردم
يا در اين دنيا بهشتی تازه می زادم
گر خدا بودم دگر اين شعلهء عصيان
کی مرا ، تنها سراپای مرا می سوخت
ناگه از زندان جسمم سر برون می کرد
پيشتر می رفت و دنيای مرا می سوخت
سينه ها را قدرت فرياد می دادم
خود درون سينه ها فرياد می کردم
هستی من گسترش می يافت در"هستی"
شرمگين هر گه "خدائی " ياد می کردم
مشت هايم ، این دو مشت سخت بی آرام
کی دگر بيهوده بر ديوارها می خورد
آنچنان می کوفتم بر فرق دنيا مشت
تا که "هستي" در تن ديوارها می مرد
خانه می کردم ميان مردم خاکی
خود به آنها راز خود را باز می خواندم
می نشستم با گروه باده پيمايان
شب ميان کوچه ها آواز می خواندم
شمع می در خلوتم تا صبحدم می سوخت
مست از او در کارها تدبير می کردم
می دريدم جامهء پرهيز را بر تن
خود درون جام می تطهير می کردم
من رها می کردم اين خلق پريشان را
تا دمی از وحشت دوزخ بياسايند
جرعه ای از بادهء هستی بياشامند
خويش را با زينت مستی بيارايند
من نوای چنگ بودم در شبستان ها
من شرار عشق بودم ، سينه ها جايم
مسجد و می خانهء اين دير ويرانه
پر خروش از ضربه های روشن پايم
من پيام وصل بودم در نگاهی شوخ
من سلام مهر بودم بر لبان جام
من شراب بوسه بودم در شب مستی
من سراپا عشق بودم ، کام بودم ، کام
می نهادم گاهگاهی در سرای خويش
گوش بر فرياد خلق بينوای خويش
تا ببينم دردهاشان را دوایی هست
يا چه می خواهند آن ها از خدای خويش؟
گر خدا بودم ، رسولم نام پاکم بود
اين جلال از جامه های چاک چاکم بود
عشق شمشير من و مستی کتاب من
باده خاکم بود ، آری ، باده خاکم بود
ای دريغا لحظه ای آمد که لب هايم
سخت خاموشند و بر آن هاکلامی نيست
خواهمت بدرود گويم تا زمانی دور
زانکه ديگر با توام شوق سلامی نيست
زانکه نازيبد زبون را اين خدائی ها
من کجا و زين تن خاکی جدائی ها
من کجا و از جهان ، اين قتل گاه شوم
ناگهان پرواز کردن ها ، رهائی ها
می نشينم خيره در چشمان تاريکي
شب فرو می ريزد از روزن به بالينم
آه ، حتی در پس ديوارهای عرش
هيج جز ظلمت نمی بينم ، نمی بينم
ای خدا ، ای خندهء مرموز مرگ آلود
با تو بيگانه ست ، دردا ، ناله های من
من ترا کافر ، ترا منکر، ترا عاصی
کوری چشم تو ، اين شيطان ، خدای من
_________________
اگر تو بخواهي
با ان كه پرگارم
براي تو مستطيل خواهم كشيد.

sara- مدیر ارشد بخش فرهنگ و ادبيات

- تعداد پستها: 916
Registration date: 2008-07-11
Re: به سراغ من اگر مي ايي مهربان چراغ بياور
فریدون
دیوانه
یکی دیوانه ای آتش بر افروخت
در آن هنگامه جان خویش را سوخت
همه خکسترش را باد می برد
وجودش را جهان از یاد می برد
تو همچون آتشی ای عشق جانسوز
من آن دیوانه مرد آتش افروز
من آن دیوانه آتش پرستم
در این آتش خوشم تا زنده هستم
بزن آتش به عود استخوانم
که بوی عشق برخیزد ز جانم
خوشم با این چنین دیوانگی ها
که می خندم به آن فرزانگی
به غیر از مردن و از یاد رفتن
غباری گشتن و بر باد رفتن
در این عالم سرانجامی نداریم
چه فرجامی ؟ که فرجامی نداریم
لهیبی همچو آه تیره روزان
بساز ای عشق و جانم را بسوزان
بیا آتش بزن خکسترم کن
مسم در بوته هستیی زرم کن
دیوانه
یکی دیوانه ای آتش بر افروخت
در آن هنگامه جان خویش را سوخت
همه خکسترش را باد می برد
وجودش را جهان از یاد می برد
تو همچون آتشی ای عشق جانسوز
من آن دیوانه مرد آتش افروز
من آن دیوانه آتش پرستم
در این آتش خوشم تا زنده هستم
بزن آتش به عود استخوانم
که بوی عشق برخیزد ز جانم
خوشم با این چنین دیوانگی ها
که می خندم به آن فرزانگی
به غیر از مردن و از یاد رفتن
غباری گشتن و بر باد رفتن
در این عالم سرانجامی نداریم
چه فرجامی ؟ که فرجامی نداریم
لهیبی همچو آه تیره روزان
بساز ای عشق و جانم را بسوزان
بیا آتش بزن خکسترم کن
مسم در بوته هستیی زرم کن
_________________
اگر تو بخواهي
با ان كه پرگارم
براي تو مستطيل خواهم كشيد.

sara- مدیر ارشد بخش فرهنگ و ادبيات

- تعداد پستها: 916
Registration date: 2008-07-11
صفحه 1 از 3 • 1, 2, 3 
Permissions of this forum:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد







» رمان پريچهر اثر م. مودب پور
» نهضت سواد اموزي ايرانيان
» چاق سلامتي
» ادرس هاي جديد سايت
» قهوه خانه بابا شهاب
» معرفي و اشنايي با اعضا
» آدرس جديد انجمن
» درووووووووووووووووووووووووووووووووغ دات کام
» پوست ومو
» روان شناسي و مشاوره (کليه مسائل مربوط )
» مشورت کن ببين بقيه چي ميگن...(ب خ ش ا ز ا د)
» اي کاش................
» حرف دلتووو بگووو.امروز دلت چي ميخواد؟؟؟؟
» ارتباط با مديران انجمن ( پيشنهادات و انتقادات )